
تو می روی
به دور دستها می نگرم
با دست نور خورشید را به کناری می رانم
و تو را می بینم
که در جاده ی عشق من
با قدرتی که از نفرت توسرچشمه می گیرد
گام برمی داری
می روی و دور می شوی
در آن دورها تو را می بینم
که با قایقی شکسته
با پارویی نیمه
با سرعت می گذری
تو با سرعت می روی
تا مبادا در دریای عشق من
گریبانگیرت شود
طوفان نگاه های ملتمسانه ی من
تو را در بیابان، در کویر لوت
تشنه لب می بینم
تشنه لب می دوی
تشنه ای با مشکی از
احساس من
اما
غرور، لجاجت در توست
غرور تشنگی ات را دوست دارد
تو را می بینم که می روی
و باد را که می آید
باد بر لبانت بوسه زده
از میان گیسوانت گذر کرده
تو را نوازش کرده و به سراغم می آید
عطرت را به من می رساند و می رود
حال هر دو می روید
کاش می شد
تو را همیشه در آغوش داشته باشم
اما نشد
کاش می شد حداقل
باد را داشته باشم
باد را در قفسی در کنج خلوت و تنهایی
در کنج زندان خویش
نگاه می داشتم
کاش می شد باز هم باد را بویید
باد را بوسید
اما .....
به دور دستها می نگرم
دیگر هیچ نمی بینم
برو ، تو هم برو
من باز هم نغمه ام را می خوانم
نغمه ی تنهایی
نغمه ی غم را
نغمه ی غم را


