تبليغاتX
دیوونه خونه

 به نام نامی باد

 

 

 تو می روی 

 

به دور دستها می نگرم

 

با دست نور خورشید را به کناری می رانم

 

و تو را می بینم

 

که در جاده ی عشق من

 

با قدرتی که از نفرت توسرچشمه می گیرد

 

گام برمی داری

 

می روی و دور می شوی

 

در آن دورها تو را می بینم

 

که با قایقی شکسته

 

با پارویی نیمه

 

با سرعت می گذری

 

تو با سرعت می روی

 

تا مبادا در دریای عشق من

 

گریبانگیرت شود

 

طوفان نگاه های ملتمسانه ی من

 

تو را در بیابان، در کویر لوت

 

تشنه لب می بینم

 

تشنه لب می دوی

 

تشنه ای با مشکی از

 

احساس من

 

اما

 

غرور، لجاجت در توست

 

غرور تشنگی ات را دوست دارد

 

تو را می بینم که می روی

 

و باد را که می آید

 

باد بر لبانت بوسه زده

 

از میان گیسوانت گذر کرده

 

تو را نوازش کرده و به سراغم می آید

 

عطرت را به من می رساند و می رود

 

حال هر دو می روید

 

 بدرود

 

کاش می شد

 

تو را همیشه در آغوش داشته باشم

 

اما نشد

 

کاش می شد حداقل

 

باد را داشته باشم

 

باد را در قفسی در کنج خلوت و تنهایی

 

در کنج زندان خویش

 

نگاه می داشتم

 

کاش می شد باز هم باد را بویید

 

باد را بوسید

 

اما .....

 

به دور دستها می نگرم

 

دیگر هیچ نمی بینم

 

برو ، تو هم برو

 

من باز هم نغمه ام را می خوانم

 

نغمه ی تنهایی

نغمه ی تنهایی

 

نغمه ی غم را

نغمه ی غم را

|+| نوشته شده توسط هامون در دوازدهم خرداد 1385 ساعت 11:46 بعد از ظهر |
 به نام نامی مرگ

مرگ

 

 

زندگی مرگ لحظه هاست

 

با شروع زندگی

 

مرگ آغاز می شود

 

مرگ شاید

 

شیرین ترین ِ خاطره ها باشد

 

مرگ شاید

 

زیباترین لحظه ی هستی باشد

 

زیباترین لحظه ی نیستی

 

مرگ همان لحظه ی شیرین نبودن

 

رفتن

 

بدرود گفتن است

 

مرگ آزادی از زندان سیاه زندگی است 

بیا پرواز را تجربه کنیم

 

 مرگ زیباست

 

باید فهمیدش

 

مرگ

 

آزادترین لحظه ایست

 

که تو

 

که من

 

تجربه خواهیم کرد

 

 مرگ شاید ..........

مرگ شاید ...........

|+| نوشته شده توسط هامون در یکم خرداد 1385 ساعت 2:31 بعد از ظهر |
-------------- Type Writer Status Bar
این وبلاگ را صفحه خانگی کنید