سلام. خوبین. من که زیاد خوب نیستم. شاید هم خوبم. نمی دونم.
ولی فکر می کنم خوب نباشم. فکر می کنم دارم مشکلات شنوایی پیدا می کنم و یا اینکه یه عده دارن مشکلات گویایی پیدا می کنن. عده ای که قبلا با لذت به حرفاشون گوش می کردیم. از نوشته هاشون لذت می بردیم. نمی دونم من دارم مشکل پیدا می کنم یا اونا. شما ببینین چیزی می شنوین. گوش کنین. خوب گوش کنین. با تو ام. تو هم گوش کن. می شنوی؟ صدایی از اهل قلم؟ صدایی از اهل تریبون؟ نه تو هم نمی شنوی. می دونم. پس مشکل از من نیست. پس چی شده؟ آخه نمی شه اونایی که عاشق قلم بودن دیگه ننویسن. اونایی که عاشق تریبون بودن دیگه چیزی نگن. اونایی که عاشق ایران بودن فریاد نزنن. شاید بشه. اگه بشه اونوقت ما که عاشق شنیدن بودیم باید چه کار بکنیم.
سالها قبل در گذشته ای نیمه دور توی شهر قشنگ ما که خیلی قشنگتر از شهر فرنگ بود پدر من مادر تو عموی تو خاله ی من و خیلی های دیگه خیلی ها که از گل معطرتر بودن از ترانه زیباتر خواستن شهر ما رو تغییر بدن می خواستن شهر ما در آرامش بیشتری باشه می خواستن ماشین زمان برای ما سریعتر حرکت کنه. اما ...
اما اونا نمی دونستن توی سیاهی سایه ها در کمینن. دارن نگاهشون می کنن. براشون نقشه ها کشیدن. مثل حیوونایی که شیر رو از جنگل بیرون می کنن و یه دفعه با کمک روباه شغال حکومت رو به دست می گیره مردم ما شهردار رو کنار گذاشتن ولی ناگهان سایه ها با کمک روباه های پیر دنیای سیاست به حکومت رسیدن. اونا با منفجر کردن نور سیاه چالهایی رو ساختن که همه چیز رو تو خودش می کشید. همه چیز رو نابود می کرد. گل رو پرپر می کرد ترانه رو واژگون. ماشین زمان از مسیر منحرف شد و به چندین قرن عقب تر برگشت. سایه ها ماشین زمان رو از کار انداختن.

همه چیز بد شد. زشت شد. هر حرفی جرم شد. شهر قشنگ به ویرانه ای با بوی تعفن مبدل شد. چند صباحی به همین منوال گذشت. اما چند وقت بود صدای چند نفر که برای تعمیر ماشین زمان تلاش می کردن به گوش می رسید. این صداها باعث شده بود خیلی ها روحیه بگیرن. امیدوار بشن. امید به اینکه شاید به زودی بشه با ماشین زمان یه مقداری به جلو حرکت کنیم. اما نمی دونم باز چی شد. باز چند وقته صداها قطع شده. صدای آچار پیچ گوشتی تعمیرکارها به گوش نمی رسه. دیگه خبر امیدوارکننده ای شنیده نمی شه. همه دارن ناامید می شن. تو رو خدا یکی بیاد حداقل صدای این ابزارها رو در بیاره. حداقل بتونیم با امید زندگی کنیم. با نا امیدی نمی شه توی سیاهی راه رفت. به نور امید نیاز داریم. خیلی هم نیاز داریم.

تو رو خدا بنویسین شماهایی که اهل قلمین. آخه ما که قلم نداریم.
تو رو خدا سخنرانی کنین شماهایی که اهل تریبون هستین. آخه ما نمی تونیم. ما لکنت زبان داریم.
ما می تونیم بخونیم. ما می تونیم بشنویم. می خونیم اگه بنویسین. گوش می کنیم اگه حرف بزنین سخنرانی کنین. ما ......
چند وقت پیش با هم در سوگ معصومیت از دست رفتمون آزادی به اسارت بردمون و خیلی چیزای دیگه عزاداری می کردیم. شیون می کردیم. یادتون که هست. توی عزاداری یکی باید مداحی کنه. یه نفر باید از معصومیت آزادی بگه تا بقیه گریه کنن. اما چند وقته مداحا دیگه مداحی نمی کنن. قصه گوها قصه ی آزادی رو نقل نمی کنن. ما هم مجبوریم توی یک گوشه ی سرد آروم برای خودمون توی دل خودمون اشک بریزیم و سرود آزادی رو زیر لب زمزمه کنیم.

بعد از انتخابات اخیر دوره ی جدیدی داره برای اهالی سیاست رقم می خوره. سکوت سردی داره بر جامعه ی سیاسی حکم فرما می شه. روزنامه ها دارن با مقاله های ورزشی و اقتصادی پر می شن. اینترنت داره زیر فشار فیلترینگ له میشه. سایت های سیاسی مخالف حکومت همه دارن یک مطلب می نویسن اونم با رنگ آبی در وسط صفحه:
مشترک گرامی
دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد.
وبلاگ نویس ها هم خیلی کم به روز می کنن. دیگه از اونا بعید بود. وبلاگ هایی مثل میله های سرد، شبنمی در کویر، نگین سرزمین آریا و ......... چند وقته هر کدوم به یک بهانه به روز نمی شه. حتی دیگه از اجتماعات و اعتراضات دانشجویی هم خبری نیست. من که دیگه دارم توی این شب سنگین و ساکت خفه می شم.
وای اگر از پس این شب نبود فردایی.

