تبليغاتX
دیوونه خونه

 به نام نامی فلز

سلام بچه ها خوبین.

بچه ها میدونین متالیکا چییه؟ متال یعنی چی؟ چرا بعضی از ماها به خودمون می بالیم که متال بازیم. واقعا چرا ؟ چرا خوشحالیم که رپ هستیم؟ چرا خوشحالیم که هیپی هستیم؟ ما با این پیشینه ی تاریخی و فرهنگی چرا؟ اصلا تا چه اندازه با این گروه ها آشنا هستیم. البته باید بگم اگه عقاید این گروهها رو کنار بذاریم و فقط به شعراشون توجه کنیم شعرای خیلی قشنگی رو می خونن. و گاه با همین اشعار می یان و برای خودشون طرفدار جمع می کنن. بچه ها بیاین به جای افتخار کردن به رپ بو دن متال بودن به اصالتمون به ایرانی بودنمون به آرییایی بودنمون افتخار کنیم. بیاین فقط شنونده ی این اشعار باشیم به دور از اون اعتقادات .......

این شعر رو از متالیکا بخونین. خیلی قشنگه. ولی اصلا ....

 

nothing

 

 So close nomather how far

couldnot be much more from the heart felt

farever trust in who we are

and no thing else matters

***

Never opend my self this way

life is ours we live it our way

all these words that I just dont say

and nothing else matters

***

Turst i seek and I find in you

every day for us something new

open mind for adiferent veiw

and nothing else matters

***

Never cared for what they do

never cared for what they knew

but I know

***

Never cared for what they say

never cared for games they play

|+| نوشته شده توسط هامون در سی ام آذر 1384 ساعت 12:35 بعد از ظهر |
 به نام نامی حرکت

امروز هم مثل چند روز، چند ماه و شاید هم چند سال اخیر بیکار و فارق از هر جور احساس مسئولیت با چند تا از دوستای بدتر از خودم می گفتیم ، می خندیدیم و قدم میزدیم.

تازه از سر جلسه ی امتحان بر می گشتیم. جاتون خالی عجب امتحان هلویی بود.اما نمی دونم چرا هیچ کدوم نتونسته بودیم هسته ی هلو رو در بیاریم. همه هلو رو با هسته میل کرده بودیم که البته صد در صد یک سری جراحات بعدها موقع اعلام نتایج بوجود می یاره. بگذریم.

داشتیم قدم میزدیم و می خندیدیم که یک تیکه کاغذ توجه منو به خودش جلب کرد. چسبونده بودنش روی کیوسک تلفن. فکر می کنم مال یک سخرانی مربوط به چند وقت پیش بود. کاغذ پاره شده بود ، خیلی هم کهنه بود. ولی یک تیکه ازش قابل خوندن بود. که همون یک تیکه باعث شد من از بعدازظهر تا الان که ساعت حدود دو نصف شبه نخندم. حتی یک لبخند.

از سنگهای بیابان اینگونه ماندن عجب نیست

از ما که هم کیش موجیم ، اینگونه ماندن عجیب است

نمی دونم چرا.

واقعا نمی دونم چرا چند کلمه منو این طوری به هم ریخت. احساس بدی بهم دست داده. یه جور حسی که تجربه نکرده بودمش. یه حس خاص. یه جورایی احساس پوچی می کنم. احساس بیهودگی. احساس می کنم سنگم. سنگ.

تنها چیزی که باعث شد من هم مثل بعضی از کسایی که احساس پوچی می کنن دست به یک عمل غیر عاقلانه نزنم این بود که وقتی خوب به اطرافم نگاه کردم سنگ زیاد دیدم. من تنها نیستم. و این خودش خیلی خوبه. این دنیا پر از سنگه. پر از کسایی که خودشون رو طلسم کردن. کسایی که سنگ شدن. من تنها نیستم اما ....

اما موج هم کم نیست. موجهایی که حرکت می کنن. یک حرکت رو به جلو. موجهایی که سعی میکنن ما سنگها رو هم وادار به حرکت کنن. وادار به جابه جایی. وادار به جلو رفتن. حتی با زور.

تو هم مثل من سنگی؟ مگه نه.

راستش حس می کنم بعدازظهر یک اتفاق خوب افتاده. یه چیزی داره منو می غلتونه. شاید یکی از همون موجها باشه. شاید .....

تو هم برای حرکت چشم انتظار موج باش. شاید یک موج بتونه تو رو هم به حرکت در بیاره. نمی دونی چه کیفی داره حرکت. تو هم تکون بخور. حرکت کن. غلت بزن. چقدر قشنگه غلتیدن. چه لذتی داره.

اون موجی که به من خورد با خودش زمزمه می کرد. زمزمه ای که باعث شده من هنوز بغلتم. و ازغلتیدن لذت ببرم.

از سنگهای بیابان اینگونه ماندن عجب نیست

از ما که هم کیش موجیم ، اینگونه ماندن عجیب است

می دونی. من می خوام همین طور بغلتم. بغلتم و بغلتم. اینقدر حرکت کنم تا اون طلسمی که منو سنگ کرده بشکنم. خوردش کنم. نابودش کنم. برای یک بار هم که شده می خوام پیروز واقعی باشم. می خوام دیگه سنگ نباشم. خسته شدم اینقدر یک جا موندم. خسته شدم. دیگه نمی خوام ساکن باشم. می خوام رو به جلو برم. می خوام موج باشم. میخوام حرکت کنم. حرکت.

دیگه باید برم بخوابم. فقط خدا کنه وقتی فردا صبح از خواب بیدار می شم باز همه چیز یادم نره.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هامون در بیست و چهارم آذر 1384 ساعت 8:39 قبل از ظهر |
 به نام نامی سرما

سلام بچه های گل دیوونه خونه. خوبین.

اینجا توی شهری که دیوونه خونه اونجا شروع به شکل گیری کرد هوا خیلی سرد شده. تا اونجا که برای عده ای از مردم از جمله یکی دوتا از دیوونه ها مشکلاتی بوجود اومده.من برای اینکه شماها بتونین بیشتر این مشکلات رو لمس کنین چند تا عکس انتخاب کردم.

عکسهایی از دیوونه خونه ی خودمون. از زیبایی های دیوونه خونه.

عکسهایی از مشکلات سرما. زیبایی های سرما.

 

در پایان لازم می دونم از هانی عزیزم که این عکسها رو تهیه کرذه تشکر کنم.

|+| نوشته شده توسط هامون در نوزدهم آذر 1384 ساعت 11:5 قبل از ظهر |
 به نام نامی شب

سلام. خوبین بچه ها. چند شب قبل اصلا حالم خوب نبود. تا صبح نخوابیدم. حس عجیبی داشتم. خیلی احساس تنهایی میکردم. 

شب

 

شب ، شبی تاریک و سرد است

شبی ظلمانی است

در قفس تنهایم

در خیالم یه فراسوی قفس می نگرم

اما ...

***

در قفس همبندی دارم

نامش پنجره است

پنجره در خواب است

و نمی دانم چرا

آنگاه که او می خوابد

غمهای همه عالم به سراغم می آیند

در کنج قفس

آه ، اگر پنجره در خواب نبود

در کنارش می نشستم

قصه ها می گفتم

از تو ، از عشق ، از غم

***

پنجره در خواب است ، ماه در خواب است

شب پرستان هم خوابند

همه در خوابند

الی

من و خفاش و سکوت

هر سه با هم می خوانیم

نغمه هایی از عشق

نغمه هایی از غم

  نغمه ی تنهایی

***

خفاش سیاه ، عاشق روی خورشید است

بارها به او خندیدم

و سکوت زیبا ، عاشق طنازی صوت

عاشق فریاد است

باز به او می خندم

اما من

من شیدا ، من رسوا

عاشقم ، عاشق عشوه ی تو

روی تو ، طنازی تو

عاشقم ، عاشق تو

هر دو با هم خندیدند

هرسه با هم می خندیم

هر سه با هم می خوانیم

نغمه هایی از عشق ، نغمه هایی از غم

آه اشک هم در خواب است

 

 

|+| نوشته شده توسط هامون در دوازدهم آذر 1384 ساعت 11:54 قبل از ظهر |
 به نام نامی فریاد

سلام. خوبین بچه ها. این بار خواستم مثل همیشه ساکت نباشم و با فریاد کشیدن به همه بگم که به این اوضاع اعتراض دارم.

اعتراض 

 

باز سکوتم را با تو

به دو نیم خواهم کرد

نیمه ات را می سپارم به صبا

یا به آواز سحر

تا رسانند آن را

 به تو

تا تو بشکنی آن را

من را

همچو صد بار دگر

***

نیمه ی خود را نیز

 بسپارم به یاد

تا پس از مرگ

خاک من با یاد من

آمیزند به هم

و شوند ، قسمتی از برگ خزان

برگ زرد و غمگین

برگی افتاده از اوج درخت

در کنج تنهایی باغ

تا که شاید روزی

تو از آن گوشه قدم برداری

بشکنم یک بار دگر

زیر پاهایت

***

زیر پاهایت خواهم خواند

نغمه ها ، زمزمه ها

نغمه هایی از عشق ، نغمه هایی از غم

نغمه ای از اوج سکوت

باز تو خواهی شکست

نغمه ام را

سکوتم را

من را

***

این بار فریاد خواهم زد

غرشی از عمق وجود

زیر پاهای تو ای زیبایم

بشنو فریاد مرا

خش خش خش خش

 

|+| نوشته شده توسط هامون در هفتم آذر 1384 ساعت 9:51 قبل از ظهر |
-------------- Type Writer Status Bar
این وبلاگ را صفحه خانگی کنید