امروز هم مثل چند روز، چند ماه و شاید هم چند سال اخیر بیکار و فارق از هر جور احساس مسئولیت با چند تا از دوستای بدتر از خودم می گفتیم ، می خندیدیم و قدم میزدیم.
تازه از سر جلسه ی امتحان بر می گشتیم. جاتون خالی عجب امتحان هلویی بود.اما نمی دونم چرا هیچ کدوم نتونسته بودیم هسته ی هلو رو در بیاریم. همه هلو رو با هسته میل کرده بودیم که البته صد در صد یک سری جراحات بعدها موقع اعلام نتایج بوجود می یاره. بگذریم.
داشتیم قدم میزدیم و می خندیدیم که یک تیکه کاغذ توجه منو به خودش جلب کرد. چسبونده بودنش روی کیوسک تلفن. فکر می کنم مال یک سخرانی مربوط به چند وقت پیش بود. کاغذ پاره شده بود ، خیلی هم کهنه بود. ولی یک تیکه ازش قابل خوندن بود. که همون یک تیکه باعث شد من از بعدازظهر تا الان که ساعت حدود دو نصف شبه نخندم. حتی یک لبخند.
از سنگهای بیابان اینگونه ماندن عجب نیست
از ما که هم کیش موجیم ، اینگونه ماندن عجیب است
نمی دونم چرا.
واقعا نمی دونم چرا چند کلمه منو این طوری به هم ریخت. احساس بدی بهم دست داده. یه جور حسی که تجربه نکرده بودمش. یه حس خاص. یه جورایی احساس پوچی می کنم. احساس بیهودگی. احساس می کنم سنگم. سنگ.
تنها چیزی که باعث شد من هم مثل بعضی از کسایی که احساس پوچی می کنن دست به یک عمل غیر عاقلانه نزنم این بود که وقتی خوب به اطرافم نگاه کردم سنگ زیاد دیدم. من تنها نیستم. و این خودش خیلی خوبه. این دنیا پر از سنگه. پر از کسایی که خودشون رو طلسم کردن. کسایی که سنگ شدن. من تنها نیستم اما ....
اما موج هم کم نیست. موجهایی که حرکت می کنن. یک حرکت رو به جلو. موجهایی که سعی میکنن ما سنگها رو هم وادار به حرکت کنن. وادار به جابه جایی. وادار به جلو رفتن. حتی با زور.
تو هم مثل من سنگی؟ مگه نه.
راستش حس می کنم بعدازظهر یک اتفاق خوب افتاده. یه چیزی داره منو می غلتونه. شاید یکی از همون موجها باشه. شاید .....
تو هم برای حرکت چشم انتظار موج باش. شاید یک موج بتونه تو رو هم به حرکت در بیاره. نمی دونی چه کیفی داره حرکت. تو هم تکون بخور. حرکت کن. غلت بزن. چقدر قشنگه غلتیدن. چه لذتی داره.
اون موجی که به من خورد با خودش زمزمه می کرد. زمزمه ای که باعث شده من هنوز بغلتم. و ازغلتیدن لذت ببرم.
از سنگهای بیابان اینگونه ماندن عجب نیست
از ما که هم کیش موجیم ، اینگونه ماندن عجیب است
می دونی. من می خوام همین طور بغلتم. بغلتم و بغلتم. اینقدر حرکت کنم تا اون طلسمی که منو سنگ کرده بشکنم. خوردش کنم. نابودش کنم. برای یک بار هم که شده می خوام پیروز واقعی باشم. می خوام دیگه سنگ نباشم. خسته شدم اینقدر یک جا موندم. خسته شدم. دیگه نمی خوام ساکن باشم. می خوام رو به جلو برم. می خوام موج باشم. میخوام حرکت کنم. حرکت.
دیگه باید برم بخوابم. فقط خدا کنه وقتی فردا صبح از خواب بیدار می شم باز همه چیز یادم نره.
|
+| نوشته شده توسط هامون در بیست و چهارم آذر 1384 ساعت 8:39 قبل از ظهر
|