تبليغاتX
دیوونه خونه

 به نام نامی عدالت

جراید: ((دستگاههای دولتی موظف اند جهت تامین بودجه از بخش خصوصی کمک بگیرند.))

راستی می دونستین دستگاههای دولتی این کار رو خیلی وقته دارن انجام میدن. من نمونه ی عملی این قضیه روتوی تابستون گذشته خودم تجربه کردم. یادش بخیر. خودتون بخونین بفهمین جریان از چه قرار بود.

 

عدالت

یکی بود یکی نبود زیر این گنبد کبود پربود از خبر. خبرهای خوب و بد تلخ وشیرین ولی توی این خر تو خری یکی بود که خیلی بی خبر بود اون بی خبرکسی نبود بجز دیوونه.

آره عزیزم تازه امتحانام تمام شده بود ومنم از همه جا و همه کس بی خبر یه گوشه ی اتاقم دراز کشیده بودم در حالیکه قمیشی گوش میکردم توی این فکر بودم که بابا این سه ماه رو فلان کنم و فلان جا برم. توی خیال داشتم ماه دوم روخوش می گذروندم که یه هو پاشنه ی در از جا کنده شد تا اومدم به خودم بجنبم و در رو باز کنم صدای بابام که تازه خوابیده بود بیدار شد. فکر می کرد باز بروبچ من هستن که مثلا اومدن فلان سی دی رو بگیرن یا کاست جدید قمیشی رو میخوان و از این جور چیزا دیگه. راستش خودم هم توهمین فکربودم در رو که باز کردم شوهر عمم رو دیدم که رنگ از رخسار بی ریختش پریده بود. خواستم ماچ وروبوسی زابلی راه بندازم ولی دیدم نه بابا این کاره نیست با عصبانیت برگشت گفت بچه برو بابات رو صداش کن بگو بیاد کارش دارم. من هم که یه جورایی حدس زدم اوضاع بی ریخته جلدی رفتم بابام رو فرستادم دم در. چیزی نگذشته بود که بابام دست پاچه اومد تو و گفت زودباش لباس بپوش هوشنگ رو کشتن . من هم در حالی که حسابی گیج شده بودم سه سوت آماده به خدمت توی ماشین حاضر شدم.

سرتونو درد نمی یارم رفتیم بیمارستان خاتم النبیا (معروف به خاتم الاغنیا) بعد از ورود به بیمارستان یک لحظه فکر کردم روغن کوپنی ویژه ی فامیل ما میدن آخه همه توی یک راهرو جمع شده بودن و برای جلو رفتن بد جوری توی سروکله ی هم می زدن. وقتی بابای ما رسید همه کنار رفتن و براش راه باز کردن پس حدسم اشتباه بود چون اگه روغن می دادن بزرگ فامیل(پدر بزرگم) رو هم میزدن دیگه بابای من که جای خودش رو داره.

خلاصه اینکه بعد از یک کم چخ چخ با فامیل فهمیدم ماجرا چی بوده.

گویا هوشنگ (پسر عموم) که تازه گواهینامه گرفته پیکان 57 باباش رو که تاحالا دو بار چپ کرده و سابقه ی قابل توجهی درانواع تصادفات داره سوار میشه و توی کوچه پس کوچه های زاهدان برای خودش حال میکرده - طفلکی قوه تخیل قویی داره احتمالا داشته فکر میکرده توی بزرگراههای نیویورک بغل دست جنیفرجون (لوپز) سوار یک بی ام و لوکس نشسته - که ناگهان یکی از اون کماندوهای منطقه که آموزشهای چتر بازی رو پشت تویوتا دیده - تو خیالش سوار اسب وسط  بیابونای تگزاس - می پیچه جلوش برای چند لحظه جیغ جنیفر وشیهه ی اسب باهم قاطی میشه وبعد اتفاق خاصی نمی یفته ماشینا از کنار هم رد میشن و با فاصله ی چند متر متوقف میشن. هوشنگ میبینه یارو خیلی ریزه میزه است ماهیچه ها رو میریزه بیرون و میره سراغ یارو . از اون طرف اون بنده خدا فکر میکنه هنوز توی تگزاسه و سرخپوستا بهش حمله کردن بنابراین مجبور میشه دست به هفت تیر ببره و...

حالا ما توی بیمارستان پشت در اتاق عمل صف کشیدیم و داد و بی داد می کنیم.

عمل با موفقیت انجام شده بود حالا وقت انتقام فرا رسیده بود شورای فامیلی تشکیل جلسه داد و به صورت ضرب العجل دستور پیگیری پرونده صادر شد گارآگاهان فامیل- که من هم یکی از اونا بودم - خیلی سریع ضارب رو شناسایی کردند جمعی از جوونای فامیل - 10 تا 15 نفر- رفتیم سراغ یارو. اتفاقا داشت با ماشینش ور می رفت هیچ کدوم از ماها جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتیم بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتیم کار رو به قانون واگذار کنیم و 110 بهترین پیشنهاد بود. یک تماس با  110 و سیصد سوت بعد صد و ده در محل حاضر بود ما هم سریع بازگشتیم و گزارش کار خودمون رو دادیم اما نمی دونم چرا هیچکدوم از بزرگای فامیل خوشحال نشد تازه یه جوری به ما نگاه میکردن. چی میگن نگاه عاقل اندر سفیه.

همون شب فهمیدیم که دوست تگزاسی ما فقط چند دقیقه اون تو مونده وباگذاشتن وصیغه زده بیرون واین تازه شروع دردسر بود از فردای اون روز جلسه های فامیلی،جلسه های دادگاه، فسفس کردن قاضی، خواهش بزرگای اون فامیل، تهدیدای جووناشون و... .

 عموی ما هم که گیر داده بود هر طوری هست باید حال یارو رو از طریق قانونی بگیریم.

پا فشاری عموی ما               شد تکرار هر روز ما.

 توی یکی از جلاسات فامیل که من هم بودم بحث قاضی اومد وسط من با شناختی که از قاضی داشتم - بابای دوستم بود - برای دلداری دادن به عموم گفتم:

(( عمو در خواب بینی عاشقانه           که این قاضی دهد حکم عادلانه ))

نمی دونم یک هو چی شد همه با هم شرع به داد وهوار کردن و هرچی عقده از قاضی داشتن سر من خالی کردن. بعد از سومین جلسه ی دادگاه هیات منصفه فامیلی طوری می اومدن و سوار ماشین می شدن که ما فکر کردیم مسابقه است  که ببینن کی میتونه در ماشینشو با یک ضربه از  جا در بیاره. بعد از اون جلسه باز همه مثل مور و ملخ ریختن توی خونه ی ما و یک دادگاه خصوصی تشکیل دادن وتوی اون دادگاه مشخص شد گویا دوست تگزاسی ما حقوق عقب افتاده ی قاضی رو تقبل کرده بنابراین عموی من مجبور شد در اقدامی قاطعانه گواهینامه ی بخت برگشته رو که هنوز دهنش بوی جوهر میداد به حبس ابد محکوم کنه.

                 اینجوری بود که تنها محکوم پرونده گواهینامه شناخته شد.

ومن بعد از این ماجرا از یک نگرانی بزرگ که ممکن بود برام دردسر درست کنه دراومدم چون این ماجراها دقیقا سه ماه طول کشید و من باید از فردای اون روز دانشگاه میرفتم.

خوش باشین.

|+| نوشته شده توسط هامون در دوم مهر 1384 ساعت 8:28 قبل از ظهر |
-------------- Type Writer Status Bar
این وبلاگ را صفحه خانگی کنید