تبليغاتX
دیوونه خونه

 به نام نامی جدایی

جدایی

 

باد و باران نغمه سر دادند

 

نغمه ی رفتن ، جدایی

 

نغمه های دوری و از هم بریدن

 

نغمه ای از عمق بودن

 

در فراق یار بودن

 

نغمه ی تلخ رهایی

 

 

من به بند عادت نمودم

 

ترس دارم از رهایی

 

من اسیرم

 

من ز اول روز دنیا

 

با اسارت خو گرفتم

 

می هراسم از رهایی

 

من اسیر عشق بودم

 

می ترسم از رنگ جدایی

 

 

باز باران می خواند

 

باد می خواند

 

نغمه ای از عمق بودن

 

در فراق یار بودن

 

نغمه ی تلخ جدایی

|+| نوشته شده توسط هامون در هفتم آبان 1385 ساعت 4:59 بعد از ظهر |
 به نام نامی روح

روح کشی

 

با خشم از فردا ، با تنفر از تو

 

با خیالی سرشار از توهم

 

با ذهنی سرد

 

با روحی خسته از تلاشی بی انجام

 

تو را می خوانم

 

در انتظارت به غروب می نگرم

 

البته اینبار تنها نیستم 

 

 

بارها و بارها مرده ام

 

همیشه تنها مرده ام

 

تنهای تنها

 

ولی

 

این روح زنده مرا

 

در چنگال بودن ، زنده بودن

 

نگاه می داشت

 

و من باز

 

طعم گس زندگی را تکرار می کردم

 

اما اینبار دیگر نمی گذارمش

 

نمی گذارمش مانع اوج گیری من باشد

 

مانع آرامش ، مانع آسایش

 

این بار قبل از آمدن تو می کشمش

 

او هم باید تجربه کند

 

حضور شیرین تو را

 

من تو را با او آشنا خواهم کرد

 

تو هدیه ی منی به او

 

روزی این روح مزاحم را

 

این شادی کاذب را

 

خواهم کشت

 

می کشمش ، عاقبت می کشمش

 

 

با خشم به فردا می نگرم

 

با تنفر از تو

 

فریاد خواهم زد

 

دوستت دارم ، مرگ ، دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط هامون در یازدهم شهریور 1385 ساعت 5:48 بعد از ظهر |
 به نام نامی آرزو

دیوونه خونه یک ساله شد. چه زود گذشت. فکرش رو هم نمی کردم با این سرعت بگذره.

 

ای کاش می شد ...

 

 

در فراسوی خیال

 

یک قدم دورتر از بودن و نزدیکتر از رفتن تو

 

به تکاپوی زمان می نگرم

 

به تلاشی جذاب

 

به سکوتی مرگبار

 

به تکاپوی زمان می نگرم

 

ساعتم می خواهد٬ لحظه ها را٬ بگیرد از من

 

لحظه ها می خواهند٬ بگیرند تو را٬ از من

 

ساعتم غرق در خون لحظه هاست

 

قتل و عامی که پایان نپذیرد هرگز

 

تو هنوز اینجایی

 

و نگاهم غرق تو و رفتن توست

 

عقربکهای زمان

 

نیشهاشان زهرآلوده تر است

 

زهرآلوده تر از لحظه ی قبل

 

 کاش می شد ساعت را کشت

 

کاش می شد ساعت را کشت

 

کاش می شد لحظه را تا ابدیت جان داد

 

کاش می شد راه زمان را سد کرد

 

کاش می شد لحظه ها متولد نشوند

 

نمیرند این ققنوسان

 

متولد نشوند

 

کاش می شد آخرین لحظه ی هستی باشد این لحظه

 

کاش می شد تو هرگز نروی

 

تنهایی خلق نمی شد هرگز

 

کاش می شد تو هرگز نروی

 

 کاش تنهایی خلق نمی شد هرگز

 

کاش می شد جاده ها دوار باشند

 

کاش می شد مقصدت اینجا باشد

 

کاش می شد که برگردی یک روز

 

کاشکی می شد ...

 

کاشکی می شد مرد.

کاشکی می شد مرد.

 

|+| نوشته شده توسط هامون در هشتم مرداد 1385 ساعت 2:4 قبل از ظهر |
-------------- Type Writer Status Bar
این وبلاگ را صفحه خانگی کنید